معنی شعر بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی از سعدی
به گزارش وبمستر وبلاگ، غزل شورانگیز و دلکش بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی یکی از درخشان ترین و گویاترین تجلی گاه های هنر غزل سرایی شیخ اجل، سعدی شیرازی است. این سروده نغز با مطلعی پر از حس خستگی، درماندگی و در عین حال شیدایی محض آغاز می شود و تصویری روشن از پرنده ای بال وپرشکسته در دام صیاد سرنوشت را به نمایش می گذارد. سعدی در این منظومه فاخر، مراتب گوناگون سوز هجران، صبر طاقت فرسا در فراق، تسلیم و انقیاد در برابر شکوه خیره کننده یار و ملامت ناپذیری عشق را با زبانی روان و در عین حال به غایت پایدار بازگو می کند. انسجام پیوند میان عاطفه تپنده انسانی و تصویرپردازی های ناب ادبی، روحی جاودانه و دل نشین به کالبد این ابیات دمیده است. تقابل میان بی قراری سراینده و استغنای بی رحمانه معشوق، در کنار دفاع پایانی شاعر از مقام تماشای زیبایی، این اثر را در شمار ماندگارترین شاهکارهای شعر کلاسیک فارسی نشانده است.
معنی بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی / به کجا روم ز دستت؟ که نمی دهی مجالی
واژه بسم ترکیبی از کلمه بس به معنای کافی، بسنده و میزان است که با ضمیر متصل م پیوند یافته و مفهوم مرا کفایت است یا دیگر طاقتم طاق گشته است را می رساند. اصطلاح هوا گرفتن در زبان فارسی به مفهوم پرواز کردن، به آسمان پریدن، اوج گرفتن پرنده و همچنین در معنای دوم متمایل شدن به آرزو و هوس به کار می رود. کلمه پر و بال به اندام های پرواز پرندگان دلالت دارد که نبود آن نشانه ناتوانی، زمین گیری و سلب مطلق امکان حرکت است. عبارت ز دستت به معنای از سیطره قدرت تو، از کمند جاذبه ات و از دست جور و جفای تو به شمار می آید. واژه مجال به مفهوم فرصت، مهلت، امکان رهایی، فراغت و گریزگاه در تنگنای حوادث است.
دیگر مرا پرواز در آسمان تمنا و هوس پریدن کافی است، چرا که تمام بال وپر توانایی و تاب و قرارم در هم شکسته و از میان رفته است. من مانند پرنده ای خسته و بال شکسته ام که دیگر توان کوچک ترین حرکتی در فضای اشتیاق برایش باقی نمانده است. با این بال فرسوده از چنگال صیادی چون تو به کدامین سو می توانم بگریزم و به کجا پناه برم؟ تو چنان راه گریز را از هر طرف بسته ای که کمترین مهلت و امکانی برای فرار به من نمی دهی. سراپای وجود من در سیطره جاذبه و اقتدار تو گرفتار شده است و هیچ راهی برای خلاصی پیش پایم نمی گذاری.
در این بیت، استعاره مکنیه بسیار برجسته ای وجود دارد که طی آن شاعر خود را به پرنده ای در دام افتاده و آسیب دیده تشبیه کرده است. تعبیر هوا گرفتن دارای ایهام تناسب بسیار لطیفی است؛ زیرا هم پرواز مرغ در آسمان (هوا) را می رساند و هم با مفهوم هوا و هوس و تمنای دلدار پیوند می خورد. عبارت پری نماند و بالی کنایه از سلب کامل توان و اراده، ناتوانی مفرط و تباه شدن اسباب قدرت و دفاع است. جمله به کجا روم ز دستت؟ استفهام انکاری بلیغی است که اضطرار عاشق و بسته بودن تمام راه های خلاص را با لحنی پر از استیصال آشکار می سازد. مراعات نظیر زیبایی میان واژگان مرتبط با پرواز مانند هوا گرفتن، پر، بال و اسارتگری صیاد انسجام تصویری بیت را پی ریزی کرده است.
معنی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی / چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی؟
کلمه ره همان راه به معنای مسیر، گریزگاه، مفر و چاره رهایی از بن بست است. واژه گریز به معنای فرار، کناره گیری، فاصله گرفتن و نجات یافتن از مهلکه به کار می رود. ترکیب طریق آشنایی به مفهوم شیوه هم صحبتی، راه و رسم انس و الفت، تقرب جستن و ایجاد رابطه محبت آمیز با محبوب است. کلمه اوفتاده یا افتاده در ادب عاشقانه به انسانی درمانده، زمین گیر، خوار گشته، عاجز و ازپای درآمده اطلاق می گردد. واژه احتیال مصدر عربی به مفهوم چاره اندیشی، حیله گری، تدبیر، به کار بستن ترفند و تلاش برای رهایی از تنگنا است.
من در این ورطه عاشقی نه راهی برای فرار کردن و نجات یافتن پیش روی خود می بینم و نه شیوه و رسمی برای انس و نزدیکی با تو می دانم. از یک سو امکان فاصله گرفتن از دام نگاه تو وجود ندارد و از سوی دیگر راه وصال و الفت با تو به کلی بسته است. عاشقی که بدین پایه در کوی عشق به خاک افتاده و توان چاره اندیشی دارد، دیگر از چه رنجی باید پروا کند؟ اگر این افتاده درمانده هنوز اندک نیرویی برای تدبیر و حیله به کار بستن داشته باشد، اندوهش چندان عمیق و غیرقابل تحمل نخواهد بود. غم واقعی برای اسیری است که نه تنها پای گریز ندارد، بلکه از چاره گری و نشان دادن هر تدبیری نیز کاملا محروم گشته است.
صنعت تضاد معنایی دلنشینی میان دو مفهوم گریز (دوری و فرار) و آشنایی (نزدیکی، انس و پیوند) برقرار شده است. واژه اوفتاده استعاره از عاشق مسکین، مقهور و زمین گیری است که در چنگال جاذبه یار به خاک عجز فروافتاده است. مصراع دوم متضمن صنعت استفهام انکاری است که قصد دارد بگوید چنین افتاده بی پناهی ابدا توانایی چاره جویی ندارد و دردش به اوج رسیده است. در بافت کلام تقابل میان عقل تدبیرگر (احتیال) و بیچارگی جنون عشق به زیبایی تمام رخ می کند. تناسب میان واژگان ره، طریق، گریز و احتیال هندسه کلامی متقنی در بیان بن بست عاطفی عاشق پدید آورده است.
معنی همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد / اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
ترکیب زمانی همه عمر دلالت بر سراسر دوران زندگی، تمامیت روزگار حیات و تمامی فرصت هستی انسان دارد. واژه فراق به مفهوم دوری، جدایی، هجران سوزناک و فاصله میان دلداده و دلدار است. کلمه سهل به معنای آسان، سبک، قابل تحمل، بی اهمیت و ناچیز در برابر مقصود بزرگ به کار می رود. واژه احتمال در زبان کهن دلالت بر امکان داشتن، امیدواری، شرط پذیرش و گمان وقوع یک رخداد دارد. کلمه اتصال به مفهوم پیوستن، وصال، دیدار معشوق، پایان یافتن جدایی و رسیدن به درگاه دوست است.
تمامی سال های ارزشمند زندگی و جوانی من در آتش اندوه بار دوری و هجران جانکاه تو سپری شد و از دست رفت. با این همه، سوختن در این هجران طولانی و از کف رفتن عمر برای من امری بسیار آسان و پذیرفتنی خواهد بود. این بار سنگین جدایی به این شرط سبک می کند که دست کم امکانی برای رسیدن به وصال تو در روز رستاخیز وجود داشته باشد. اگر بدانم که در سرای قیامت حتی برای یک لحظه پیوند و دیداری میان ما رخ خواهد داد، از تمام رنج های جهان چشم می پوشم. وعده دیدار در دوردست ترین افق های ابدیت، تحمل درد جان گداز یک عمر هجران را بر روان عاشق گوارا می سازد.
صنعت طباق و تضاد بسیار نیرومندی میان دو واژه سرنوشت ساز فراق و اتصال در ساختار این بیت جلوه گری می کند. در مصراع دوم، تلمیح زیبایی به قیامت و برپایی حشر وجود دارد که مفهوم وصال را تا جهان آخرت توسعه می دهد. تعبیر سهل باشد کنایه از ارادت راستین، خاکساری عاشقانه و فدا کردن بی دریغ تمام سرمایه هستی در راه معشوق است. در این بیت صنعت مبالغه و اغراق عاشقانه پدیدار است؛ چرا که امید به یک لحظه اتصال در محشر، تسلی بخش نابودی همه عمر شمرده می گردد. واژگان عمر، فراق، قیامت و اتصال در پیوند معنایی عمیقی، زنجیره ای از تداعی مفاهیم زمان و ابدیت را شکل بخشیده اند.
معنی چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن / به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
عبارت تعجبی و تحسینی چه خوش است دلالت بر چه میزان دلپذیر است، چقدر زیباست، مایه شادمانی است و لذت بخش می کند دارد. واژه فراق بیانگر دوران طاقت فرسای هجران، جدایی تلخ و دوری از درگاه لطف محبوب است. کلمه صبر به مفهوم شکیبایی، خودداری از بی قراری، استقامت ورزیدن و تاب آوردن بار اندوه بدون زبان به شکایت گگرددن است. عبارت کنایی به کف اوفتادن به معنای به دست آمدن، حاصل شدن، در اختیار قرار گرفتن و دست یافتن به یک موهبت بزرگ است. واژه وصال به مفهوم رسیدن به مقصود، دیدار محبوب، پیوستگی و پایان یافتن تاریکی های فراق به شمار می رود.
چه حال پسندیده و تجربه شیرینی است که انسان تمام دوران عمر خود را در رنج جدایی و دوری از یار شکیبایی ورزد. تحمل سختی های روزگار دوری بسیار دلنشین است اگر به امید تحقق یافتن یک روز خجسته سپری گردد. این رنج بی پایان به امید واهی نیست، بلکه به اشتیاق آن است که پایان روزی موهبت دیدار و وصل معشوق به چنگ آید. شادکامی دستیابی به وصال چنان شکوهمند است که پایداری در برابر هزاران سال تلخی فراق را نیز توجیه و دلپذیر می کند. امید به دستیابی به چشمه وصل، زهر کشنده انتظار و شکیبایی مداوم را در کام جان عاشق به شهدی گوارا بدل می سازد.
تقابل و تضاد دل انگیزی میان دو قطب بنیادین غزل عاشقانه یعنی فراق و وصال در این بیت برقرار شده است. مفهوم پارادوکسی و تناقض آمیز شادمانی در رنج، از عبارت چه خوش است صبر کردن در فراق به شکلی هنرمندانه خودنمایی می کند. تعبیر به کف اوفتادن کنایه ظریفی از به دست آوردن گوهری گران بها و غنیمت شمردن لحظه کمیاب پیوند است. لحن سراینده در این بیت، آمیزه ای از استواری در عهد، تسلیم امیدوارانه و ترغیب به وفاداری در مسلک دلدادگی است. مراعات نظیر گسترده ای میان الفاظ فراق، صبر، امید و وصال چارچوب معنایی بیت را مستحکم و نفوذناپذیر ساخته است.
معنی به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن / که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
کلمه حاصل به معنای فایده، ثمره، دستاورد، نتیجه سودمند و بازده مثبت به کار رفته است. ترکیب اضافی غم روزگار دلالت بر محنت های دوران، غصه های سخت زمانه، رنج سرنوشت و دردهای تلخ هجران دارد. واژه نخفته باشی فعل منفی از مصدر خفتن، به مفهوم نخوابیده باشی، بی خوابی کشیده باشی و بیدار مانده باشی است. کلمه درازنا به معنای درازا، طول، امتداد، پهنا و کشش طولی زمانی در ساعات شبانگاهی است. واژه سال در این بیت نماد گذر بی رحمانه و درازمدت زمان است که سنگینی رنج بی خوابی را به تصویر می کشد.
بازگو کردن رنج های جان فرسا و شرح محنت های کشیده از گردش بی رحم زمانه برای تو هیچ سود و ثمری در بر نخواهد داشت. شکایت بردن از درد دل به بارگاه تو کار بی فایده ای است، چرا که روان تو از درک عمق این غصه ها به کلی بیگانه است. تو آسوده خاطر در بستر آرامش غنوده ای و هرگز شبی تلخ را که از شدت محنت به میزان یک سال به درازا بکشد سپری نکرده ای. آن کسی که طعم تنهایی شبانه و بی خوابی مفرط را نچشیده باشد، هرگز عظمت فرسودگی یک عاشق دردمند را درنمی یابد. شرط فهم سوز دلدادگی، تجربه کردن رنج است و تو به جهت رفعت شأن و نازپروردگی، با این سیاهی های طولانی ناآشنایی.
صنعت تشبیه مضمر و اغراق فوق العاده ای در عبارت شبی به درازنای سالی نهفته است که سنگینی زمان در نظر هجران دیدگان را نمایش می دهد. تعبیر حاصلی ندارد کنایه از بی فایده بودن ناله نزد نازپرورده بی خبر و گوش سنگین معشوق در برابر شکایات عاشق است. صنعت تضاد و تناقض مفهومی میان شب (که واحد زمانی کوتاهی است) و سال (که درازای زیادی دارد) کشاکش روانی بیت را به اوج می رساند. تقابل لطیفی میان بی خبری معشوق که نخفته باشی به او نسبت داده شده و رنج شب بیداری همیشگی عاشق تصویر شده است. مراعات نظیر استواری میان واژگان غم، روزگار، شب، خفتن و سال فضای حاکم بر بیت را به کمال پرداخته است.
معنی غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد / که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
ترکیب وصفی-اضافی غم حال دردمندان به معنای دلسوزی برای رنجوران، همدردی با گرفتاران، شفقت بر دل شکستگان و درک سوز دلدادگان است. عبارت نه عجب به مفهوم جای شگفتی نیست، باعث تعجب نمی باشد، شگفت آور نمی کند و امری کاملا طبیعی است به کار می رود. واژه شرط گرت مخفف اگر تو را است و دلالت بر این دارد که اگر در جان تو چنین حس و حالی دیده نگردد جای شگفتی نیست. کلمه نرفته باشد در اینجا به مفهوم پیش نیامده باشد، تجربه نکرده باشی، رخ نداده باشد و بر سرت نگذشته باشد است. واژه حال به معنای شرایط سخت، دگرگونی روحی، اضطرار عاطفی، بحران درونی و واقعه ناگوار به کار رفته است.
اگر در درون سینه نازپرورده تو هیچ نشانه ای از اندوه برای سرنوشت تیره گرفتاران و مجروحان عشق وجود ندارد، شگفت زده نمی شوم. بیگانگی تو با غصه ها و دردهای دل سوختگان امری طبیعی است و کسی نمی تواند از این بی مهری بر تو خرده گیرد. دلیل این بی خبری آن است که در تمام دوران زندگی مرفه ات، هرگز چنین شرایط توان فرسا و رنج جان گدازی بر سرت نیامده است. تو پیوسته در سایه خوشبختی، عزتمندی و آرامش زیسته ای و دست تقدیر هرگز تازیانه فراق و سوزش درد را به تو نچشانده است. انسانی که همواره در سلامت و ناز زیسته باشد، بی تردید از فهم حقیقت سوختن و پریشانی عاشقان بینوا ناتوان خواهد بود.
صنعت تضاد معنایی نامحسوسی میان مقام رفیع و آسوده معشوق و شرایط اسفبار و بحرانی دردمندان در جریان است. عبارت نه عجب کنایه از تسلیم و تصدیق واقعیت روان شناختی آدمیان است که ناشی از ناهمگونی تجربیات حسی انسان هاست. واژه حال در پایان بیت دارای ایهام زیبایی است و همزمان به معنای شرایط روحی سخت و نیز سرمستی و وجد درونی دلالت می کند. در این بیت نوعی تعلیل شاعرانه و منطقی برای بی توجهی معشوق بیان شده که در پیوند با صنعت مدح شبیه به ذم جلوه می کند. مراعات نظیر و پیوند مفهومی محوری میان الفاظ غم، دردمندان، عجب، عمر و حال استواری خاصی به بیت بخشیده است.
معنی سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم / که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
ترکیب فعلی سخنی بگوی دلالت بر کلامی بر زبان آور، لب به سخن بگشای، با من هم کلام شو و التفات کلامی بفرما دارد. واژه اسیر به معنای گرفتار، در بند کشیده، مسخر گشته، بنده و دربند دام محبت به شمار می رود. عبارت منفی به خویشتن ندارم کنایه از غفلت کامل از خود، فراموش کردن منافع شخصی و محو شدن فردیت در برابر دیگری است. عبارت ز وجودت به برکت حضور پرتو جمال تو، از استیلای حقیقت تو و در برابر عظمت هستی تو اشاره دارد. واژه اشتغال به مفهوم سرگرمی، پرداختن، توجه نشان دادن، التفات و دلمشغولی به شمار می آید.
با این دلباخته مهجور کلامی مهرآمیز بر زبان جاری کن و با نغمه شیرین صدایت مرا مخاطب نوازش های خویش قرار بده. من چنان در زنجیرهای ارادت و محبت تو دربند و گرفتار شده ام که دیگر ذره ای توان به خویشتن اندیشیدن ندارم. شکوه و عظمت هستی سراسر زیبایی تو چنان تمام فضای فکر و روان مرا پر کرده که از پرداختن به خود به کلی غافل شده ام. در پیشگاه وجود حاکم و یگانه تو، هیچ مجالی برای توجه به نیازها، خواسته ها و حتی بقای نفس خویشتن برایم باقی نمانده است. با یک کلام سخن گفتن، این وجود مسحور و فداشده را که تمامیت خود را به پای تو ریخته است دوباره جان و آرامش ببخش.
صنعت فنای عاشق در ذات و کشش معشوق به عنوان یکی از عالی ترین مضامین ادبی و مکتب عاشقی در این بیت موج می زند. عبارت به خویشتن اشتغال نداشتن کنایه بلیغی از بی خودی، استغراق مطلق، از دست دادن هوشیاری شخصی و نفی انانیت در محضر یار است. تضاد لطیفی میان خویشتن (منیت فردی خرد) با وجودت (هستی مطلق و والای معشوق) به چشم می خورد. استعاره کلمه اسیر برای بیان سرسپردگی تام و سلب هرگونه آزادی انتخاب در برابر سلطان عشق به کار گرفته شده است. تناسب معنایی استواری میان مفاهیم سخن، اسیر، عشق، خویشتن، وجود و اشتغال شبکه پیوسته شعر را تحکیم کرده است.
معنی چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت / به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
ترکیب استعاری ای قیامت دلالت بر یار آشوب انگیز، دلدار فتنه انگیز، برپا دارنده رستاخیز با قامت رعنا و محبوب پرجاذبه دارد. ترکیب اضافی سرو قامت به معنای بالایی بلند چون درخت سرو، اندام کشیده، قد رعنا و جلوه گری در اعتدال قامت است. واژه بستان به معنای باغ، گلزار، چمنزار، بوستان و خرمگاه دلگشا به کار می رود. عبارت به خلاف به مفهوم برعکس، بر خلاف، در جهت ناهمگون و متفاوت با دیگر موجودات دانسته می گردد. واژه اعتدال در لغت و اصطلاح به معنای میانه روی، تناسب زیبا، هماهنگی کامل اندام و راست قامتی بی نقص است.
چرا در گوشه ای خاموش و بی حرکت نشسته ای ای محبوبی که دیدارت مانند فرارسیدن روز رستاخیز، در سراسر جهان آشوب و شگفتی برپا می سازد؟ بر پای خیز و آن اندام موزون و قامت رعنای شبیه به سرو آزاد خود را پیش چشمان ما به نمایش بگذار. این راست قامتی چشم نواز خود را آشکار کن تا همگان تفاوت آشکار آن را با سرو چوبین بوستان به دیدن بنشینند. آن سرو روییده در باغ، تناسب واقعی و اعتدال راستین ندارد و در برابر زیبایی خیره کننده اندام تو چوبی خشک و بی روح می کند. اعتدال حقیقی در اندام و شیوه خرامیدن تو پدیدار شده است و با برخاستنت، تمام معیارهای زیبایی طبیعت رنگ خواهند باخت.
صنعت تشبیه بلیغ و استعاره مصرحه در واژه قیامت آشکار است که به دلیل فتنه و برانگیختگی شگرف ناشی از دیدن معشوق به کار رفته است. صنعت تشبیه تفضیل در مصراع دوم دیده می گردد که در آن قامت یار از سرو بوستان فراتر، موزون تر و متناسب تر ارزیابی شده است. عبارت سرو قامت اضافه تشبیهی فاخری است که تداعی کننده سبزی، خرمی، بلندی و کمال اندام معشوق در سنت ادبیات کهن فارسی است. صنعت ایهام در واژه اعتدال نهفته است که هم به معنای تعادل فیزیکی قامت و هم به مفهوم اعتدال بهاری در طبیعت تعبیر می گردد. مراعات نظیر شکوهمندی میان واژگان حوزه باغ و قامت چون نشستن، قامت، سرو، بستان و اعتدال در بیت جریان دارد.
معنی که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد / به طپانچه ای و بربط برهد به گوشمالی
واژه سماع در اصل به معنای شنیدن و در اصطلاح به مفهوم مجلس پایکوبی، وجد و پایکوبی صوفیانه همراه با نوای موسیقی پرشور است. کلمه دف سازی کوبه ای و دایره ای شکل با پوست کشیده است که با ضربات کف دست و انگشتان نواخته می گردد. واژه خلاص به مفهوم رهایی، نجات یافتن، خلاص شدن از بند سختی و فارغ آمدن از شکنجه رنج است. کلمه طپانچه به معنای سیلی، نواختن ضربه با کف دست، ضربت تند و تپانچه است که در اینجا ضربه بر پوست دف است. واژه بربط سازی زهی و عودمانند است و ترکیب گوشمالی به پیچاندن گوشی های ساز برای کوک کردن و در معنای دوم تنبیه اشاره دارد.
امشب چنان مجلس وجد، بزم سماع و هنگامه شور و شیدایی سوزنده ای برپا شده است که هیچ سازی از این آتش به سادگی جان به در نمی برد. این بزم، مجلس معمول و آرام نیست که در آن ساز دف تنها با فرود آمدن چند ضربه سیلی و تپانچه دست، رهایی و امان پیدا کند. همچنین این محفل شوریدگی بدان پایه از اشتیاق رسیده است که ساز بربط با اندک پیچاندن گوشی و تنظیم کوک رها نخواهد شد. امشب آتش شوق و بی قراری حاضران چنان زبانه می کشد که همگی باید در راه عشق تا مرز شکستن و نابودی خویش زیر ضربات محنت استقامت کنند. هر ابزاری که در این محفل شور وارد گردد، رنجی عمیق تر از روزهای گذشته را تحمل خواهد کرد و خلاصی آسانی برای هیچ سوخته ای مقدر نیست.
صنعت ایهام و استخدام بسیار هنرمندانه ای در واژه طپانچه و به ویژه گوشمالی به کار رفته است. گوشمالی در لایه ظاهری به معنای چرخاندن گوشی های ساز بربط برای هم کوک شدن است و در لایه کنایی به تنبیه، تادیب و شکنجه دادن اشاره می کند. همچنین طپانچه در ظاهر ضربه دست بر روی پوسته ساز دف است و در باطن به سیلی خوردن، رنج دیدن و آزار اشاره دارد. استعاره مکنیه و شخصیت بخشی شگرفی به سازهای دف و بربط داده شده که گویی گناهکارانی هستند که خواهان رهایی از مجازاتند. مراعات نظیر بی نظیر و هماهنگی در واژگان مرتبط با موسیقی چون سماع، دف، طپانچه، بربط و گوشمالی اوج نبوغ سعدی در انسجام واژگانی را تصویر می کند.
معنی دگر آفتاب رویت منمای آسمان را / که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
کلمه دگر مخفف دیگر، به معنای بار دیگر، پس از این، دیگر بار و زنهار به کار رفته است. ترکیب اضافی آفتاب رو به مفهوم چهره ای درخشان چون خورشید، سیمای تابناک، رخسار نورانی و طلعت منور معشوق است. فعل نهی منمای از مصدر نمودن، به معنای نشان نده، آشکار مکن، جلوه گر مساز و در برابر دیدگان قرار مده می باشد. واژه قمر کلمه عربی به مفهوم ماه آسمان، ماه شب چهارده و مظهر روشنایی در شب های تاریک است. فعل بشکست دلالت بر خرد گشتن، لاغر و باریک شدن، فروریختن اعتبار و فروکاستن هلال ماه از شرم دارد.
از این پس دیگر آن چهره نورانی و سیمای درخشنده تر از خورشید خود را در برابر چشمان آسمان پدیدار و آشکار مساز. پرده بر روی این طلعت تابناک بیفکن تا کائنات از تابش بی مانند و شرم افکن جمال تو دچار آشفتگی و ویرانی نگردد. زیرا هنگامی که ماه تابان آسمان فروغ رخسار زیبای تو را دید، از شدت خجالت و شرمساری در برابر حسنت خرد و ناچیز شد. ماه شب چهارده از حقارت خویش در برابر نور تو چنان فروریخت که مانند هلالی باریک، خمیده و کم نور بر پهنه فلک منزوی گشت. اگر دوباره این چهره خورشیدوش را بگشایی، ماه از احساس شرمندگی به کلی نیست خواهد شد و نظام فلک از تابش تو فرو خواهد ریخت.
صنعت تشبیه بلیغ در تعبیر آفتاب رو رخسار محبوب را در درخشش و کمال به خورشید آسمان همانند کرده است. صنعت حسن تعلیل بسیار لطیفی در این بیت مشاهده می گردد؛ باریک شدن ماه و هلال گشتن آن به سبب شرمندگی ماه در برابر زیبایی روی معشوق دانسته شده است. صنعت تشخیص و شخصیت بخشی به اجرام فلکی در این بیت جلوه گر است؛ زیرا به قمر احساس شرمساری و شکستگی نسبت داده شده است. صنعت تقابل و موازنه آسمانی میان دو پدیده فلکی یعنی آفتاب و قمر پیوند تصویری کلام را شکوهی ملکوتی بخشیده است. مراعات نظیر گسترده ای میان عناصر نجومی شامل آفتاب، رو، آسمان، قمر، شرمساری، بشکست و هلال طراحی شده است.
معنی خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی / قلم غبار می رفت و فرو چکید خالی
ترکیب وصفی خط مشک بوی به موهای نرم، تازه و تیره رنگ روییده بر گرد چهره و بناگوش یار اشاره دارد که به بوی خوش مشک آمیخته است. واژه خال به معنای دانه سیاه طبیعی بر رخسار یار است که از نشانه های کمال زیبایی و دلربایی در ادب کهن به شمار می رود. عبارت به مناسبت به مفهوم از سر تناسب، با هماهنگی دقیق، با ظرافت پیوسته و گویی از روی طرحی سنجیده به کار می رود. اصطلاح قلم غبار در هنر خوشنویسی به ریزترین، ظریف ترین و نازک ترین قلم و شیوه کتابت برای نگارش خطوط بسیار ریز اطلاق می گردد. عبارت فرو چکید به معنای قطره قطره ریختن مرکب سیاه از سر قلم خوشنویس بر صفحه کاغذ سفید چهره است.
موهای نرم، سیاه و مشک بویی که بر کناره چهره زیبایت دمیده است همراه با آن خال سیاه دل نشین، تناسبی بی نظیر دارند. این هماهنگی چنان ظریف و کامل است که گویی نقاش ازل در حال نگارش باریک ترین خطوط بر صفحه چهره ات بوده است. پنداری خطاط چرب دست خلقت با نازک ترین قلم غبار مشغول نوشتن حاشیه ای سحرانگیز بر صفحه سیمای تو بوده است. در میانه این خوشنویسی دقیق، قطره ای از مرکب سیاه و ناب به شکلی کاملا اتفاقی بر آن صفحه سپید چکه کرده است. آن نقطه چکیده از قلم مشکین نگارگر هستی، همان خال فریبنده ای است که در بهترین جایگاه ممکن بر رخسارت نقش بسته است.
صنعت تشبیه تمثیل و تصویرپردازی خارق العاده ای در کل بیت به چشم می خورد که صورت معشوق را به ورقه کاغذی سپید مانند کرده است. خط مشک بوی به خطوط بسیار ریز و سیاهی تشبیه شده که با قلم غبار خوشنویسی رقم می خورد. خال چهره نیز با تشبیهی بی مانند به قطره جوهری مانند شده که از نوک قلم خوشنویس بر صفحه رخسار فرو می چکد. صنعت ایهام در تعبیر قلم غبار مشهود است؛ این واژه از یک سو اصطلاح خطاطی برای خط ریز است و از سوی دیگر غبار به موهای تازه روییده چهره نیز شباهت دارد. مراعات نظیر بسیار بدیعی میان واژگان عالم کتابت و نقاشی چون خط، مشک، قلم غبار، چکید و خال ساختار بیانی شعر را به کمال آراسته است.
معنی تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد / گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی
ترکیب ضمیر و منادا تو هم این مگوی سعدی کلامی است که در آن شاعر با تجرید و خطاب قرار دادن خویش، ناصحان را هشدار می دهد. واژه نظر به معنای نگاه، نگریستن به رخسار زیبارویان، چشم دوختن در جمال و التذاذ بصری از شاهکار خلقت است. کلمه گناه یا گنه به مفهوم معصیت، لغزش شرعی، عمل ناپسند، عصیان و خطای غیرقابل بخشش در احکام شریعت است. تعبیر برگرفتن نظر کنایه از چشم پوشیدن، رو گرداندن، نادیده گرفتن و دیده بر بستن از منظره ای دل انگیز است. واژه جمال به مفهوم زیبایی مطلق، شکوه بی مانند چهره، حسن خدادادی و جلوه گری کامل صفات محبوب است.
ای سعدی، تو نیز با افراد زاهد ظاهرپرست هم صدا مشو و هرگز بر زبان میاور که دیدن کردن این زیبایی ها کاری حرام و گناه است. سخن کسانی را که نگریستن به شگفتی های خلقت را معصیت می شمارند تکرار مکن و اسیر قضاوت های خشک مدعیان مباش. حقیقت آن است که معصیت و خطای نابخگرددنی راستین در آن خواهد بود که انسان دیده خود را از دیدنی چنین چهره دل انگیزی فرو بندد. چشم بستن بر آیینه تمام نمای زیبایی پروردگار، ناسپاسی در برابر آفرینش و کفران نعمتی بزرگ در دستگاه باشکوه هستی است. ندیدن این جمال الهی و چشم پوشی از تجلی نور حق در کالبد این صورت زیبا، بالاترین گمراهی و ستم بر حقیقت ادراک آدمی است.
صنعت التفات و تجرید در این مقطع پایانی جلوه گر است؛ چرا که سعدی خود را به عنوان شخصیتی سوم شخص مخاطب ساخته و پند می دهد. صنعت تضاد و تناقض نمایی نغزی میان گناه بودن نظر و گناه بودن برگرفتن نظر طراحی شده که بنیاد فکری زاهدان را به چالش می کشد. تعبیر برگرفتن نظر کنایه از چشم پوشی، اعراض و بی اعتنایی عمدی در برابر شکوه هنر پروردگار است. در این بیت، مضمون وحدت شهود و نگرش زیبایی شناسانه سعدی متجلی است؛ جایی که دیدنی صورت زیبا به منزله ستایش صانع جهان تلقی می گردد. تکرار و ردف واژگان نظر، گناه و تقابل آن ها با جمال موسیقی معنایی و بلاغی این مقطع جاودانه را به اوج رسانده است.
نوشته های مشابه: ???? همه نوشته های پرونده معنی شعر سعدی خبرنگاران